|
عشقی محدود شده را می بینم
|
در اين غوغاي مردمكُش
در اين شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولي از مرگ شب گفتن
چرا تن زنده و عاشق كنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادي گرفتار قفس بودن
قفس بشكن كه بيزارم از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتي به باغ خشك بيباران
در اين غوغاي مردمكُش
در اين شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولي از مرگ شب گفتن
در آوار شب و دشنه چكد از قلب من خوناب
كه ميبينم من عاشق چه ماري خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن پي آزادي انسان
نميترسم من از بخشش كه اينك سر كه اينك جان
در اين غوغاي مردمكُش
در اين شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولي از مرگ شب گفتن
اگر پيرم اگر بُرنا اگر بُرناي دل پيرم
به راه خيل جان بركف كه ميميرند ميميرم
اگر سرخورده از خويشم من مغرور دشمن شاد
براي فتح شهر خون تو را كم دارم اي فرياد
در اين غوغاي مردمكُش
در اين شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولي از مرگ شب گفتن
در اين غوغاي مردمكُش
در اين شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولي از مرگ شب گفتن
آنچنان خواهند خامومش کنند
تا خلایق هم فراموشم کنند
طرفه حیلتها کنند این ساحران
تا غلام حلقه در گوشم کنند
خود نمی ریزند خونم تا مباد
شهره مانند سیاووشم کنند
بس بخوانندم به گوش افسانه ها
تا به خواب خوش چو خرگوشم کنند
لطفشان قهر است اگر مهرم کنند
شهدشان زهراست اگرنوشم کنند
گاه می گویم بهل تا لعبتان
با شراب بوسه مدهوشم کنند
لیک می بینم که خلق بی زبان
باز خوانندم که چاووشم کنند
عاقبت دانم به دوران حیات
در عزای خود سیه پوشم کنند
آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و، آشوبی بپا
در میان دودمانم کرد و رفت
آمد و روئی گشود و، شد نهان
نام خود، ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد، من شعله ای
در وجود خود، نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و، جانم بسوخت
آتشین تر، این بیانم کرد و رفت
آمدو آیینه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمه ی آب روانم کرد و رفت
آمدو تیری زد و، شد ناپدید
همچنان صیدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت
زینگونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران، غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته دیار محبّت، کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم، که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست، ولیکن طبیب نیست …
آسیمه سر رسیدی، از غربت بیابان
دل خسته دیدمت از، آوار خیس باران
وامانده در تبی گنگ، ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود، در فصل ناامیدی
در برکه دو چشمت، نه گریه و نه خنده
گم کرده راه شب رو، سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق، هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم
من با تو خو گرفتم، از خنده ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود، تا این ترانه گفتم
در خلوت سرایم، یکباره پر کشیدی
آنگاه ای پرنده، بار دگر پریدی
اشکی دیگر
خیلی دیر رسیدی ای دوست هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن من فقط یه استخونم
ببین چی کردی با این دل فکر کن فقط یه لحظه
نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
فقط یه خواهشی دارم زیر تابوتمو نگیر
وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بغل نگیر
حالا دیگه راحته راحتی هر کاری میخوای بکن
منو به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر
فقط تا هفت روز سیاه تنت کن
شبای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت
عمری که بردی باشه حرومت
فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم
تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم
نپذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي بر خوردهاي سرد را
تا اطلاع ثانوی زندگی ممنوع
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم
من ميتوانم ! ميشود!آرام تلقين ميکنم
حالم نه اصلاً خوب نيست تا بعد بهتر ميشوم
فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم
من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين..!
خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم
کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست
اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم
حرفی دیگر
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
نجوایی دیگر
ديدم او را ديدم او را اي دريغ درنگاهش آشنايي مرده بود
در ته چشمان درد انگيز او شعله ي عشق و هوس افشرده بود
در نگاه سرد و خاموشش نبود برق عشقي يا شرار کينه اي
پيش چشمم بود ومن محروم از او همچو عکسي بود در ايينه اي
واي بر من اين دلارام من است اين که چون بيگانه مي بيند مرا
بيندم از دور و پنهان مي کنديا چو نا پيدا نمي بيند مرا؟
نازنين من گر اين دير اشناستاز چه رفت از خاطرش سوگند او
چشم اگر ان چشم و لب گر ان لب است پس چه شد ان اشک و ان لبخند او
اي خدا اين سردي و بيگانگي دلشکن تر از دل آزاري نبود
اين سکوت سرد و جانفرساي او بدتر از فرياد بيزاري نبود
گر نوازش رفته بود از چشم او يک نگاه سرد و سنگين هم نداشت
بر لبش گفتار شيرين گر نبود تلخي دشنام و نفرين هم نداشت
زاده ي روياي من بود اين که رفت نازنين من چنين بد خو نبود
ان که ساکت از کنار من گذشت سايه ي او بود اما او نبود
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بازار عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم
حرف دوم :
بستی از روی محبّت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود
یادمان باشد فردا حتماً، ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان
وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است
زندگی باید کرد
و بدانم که شبی، خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی
حرفی دیگر :
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد
این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست
یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو
یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
حرف آخر :
یادمان باشد... حرفی نزنیم که دلی بلرزد خطی ننویسیم که آزار دهد دهد کسی را یادمان باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست یادمان باشد جواب کینه را با کمتر از مهر وجواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهیم یادمان باشد باید در برابرفریادها سکوت کنیم و برای سیاهی ها نور بپاشیم یادمان باشد از چشمه درس خروش بگیریم و از آسمان درس پاک زیستن یادمان باشد سنگ خیلی تنهاست یادمان باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنیم مبادا دل تنگش بشکند یادمان باشدبرای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادمان باشد زندگی را دوست داریم یادمان باشد هرگاه ارزش زندگی یادمان رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنیم تا به مفهوم بودن پی ببریم یادمان باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادمان باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشیم یادمان باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود یادمان باشد هیچگاه لرزیدن دلمان را پنهان نکنیم تا تنها نمانیم یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم و نترسانیم یادمان باشد که شاید زنده ایم
های های ، ای آدمکها
ای تبر زنها وتیر زنها !
ننگ می آید مرا
از نسل میمون گویمت .
بهتر است ، ای لکه ی انسانیت
زین صفحه ،
با همه عقلانیت
با تبر با تیر
با خون شویمت .
آهای ، ای آدمکها
ای تبر زنها و تیر زنها !
دیده بودید ! جنگل و باغ و نخلستان را
نرگس بوستان ، عطر افشان را
پُر خط و خال بود ، در سالها ی سال
باغ انگورو ا نار و پُرتقال
هیچ دیدی ! بی طراوت ، بی جلال
یک سپیدار را ز عریانی ملال ؟.
دیده بودی ، کاج سرکش سوگوار!
لرزشی درقامت سرو و چنار
با پریشان حالی و افسرده گی
مرغ حق و مرغ آمین در فرار ؟.
آه ، یکشب ناله ی مرغ سحر
در گلو داشت ، بُغض و پیغام و خبر
ناله ی جانکاه او ، دردناک بود
از وداع با خانه اش خشمناک بود
بی تأمل می بست رخت سفر
فوج وحشت می رسیدند
با تبر .
خوب یادم هست !
تنم از هیجان لرزید
سیب از شاخه لغزید
قناری پرید .
وتو…
الله و اکبر گویان ؛
گاهی از ریشه وگاهی کمرم
طالبانه ! می بُریدی آخ سرم
دید تو می دید ، جلال لایزال
در شکست شاخه ها وپیکرم .
های ، ای اهل فِتن !
حیف ! سوختی نابهنگام هستی ام
در شباب و مستی ام.
می بُریدی پنجه هایم آنروز
گوهری ناموس تاکستان را ،
برگ برگی ، باغ و باغستان را
پاس و پاسداری میکردم ؛
می سوختم شام سرما ،
سایه بودم روز گرما
عاشقانه من ، ترا
یاری میکردم .
ولی افسوس و صد افسوس!
چه نامردانه
بحُکم قاضی کور
کور ، کورانه
تبر از دسته ی من
تیر از دشمن
زدی شبخون ، حریم باغ
خصمانه .
سپردی ام ، بدست خود فروشان
به غرب شهر بُردند، چوب تراشان
قبای سبز من از تن کشیدند
فروختندم به دزدان خراسان!!!
سرم را میخکوب کردند وتاختند
شبی تابوت و شامی ، تخت ساختند .
خوب یادم هست !
شبی دیو گونه و بد مست
طناب زلف شق ماه در دست
پری پیکر غزالی بود رمیده
اناری سینه هایش نو رسیده
گلویش بُغض غم داشت ، شکوه در دل
چو می دانست ، که پایش رفته در گِل
الا ننگ بشر، آنشب !
یادت هست ؟
کشیدی کش کشانش ،
بر سر ی تخت !
به نام انسان ، ولی چون گرگ تاختی
شرافت در هوای نفس ، باختی
چراغ معرفت کُشتی
خدا نشناختی .
وزآن گنجینه ی معصوم ،
عفت را ،
هیولا گونه ، برداشتی .
دلم لرزید ، تنم لرزید
سرا تا پا لرزیدم
بساط زندگانی را برچیدم .
هیچ میدانید ! شیادان شهر
دوش ، آن گنجینه غارت شد
غُنچه بی بکارت شد
یکی بُرد و دگر باخت
یکی گُم کرد ، دگر یافت
یکی گرگ هوسهایش
تسکین کرد ،
دگر« گیچ »
وباقی « هیچ » .
تو رفتی ، غُنچه ی پرپر ، هم رفت
خیال عشق انسان از سرم رفت
مرا اندیشه با خود بُرد ،
سوی آسمانها
بمن ارواح میمون گفت:
نفرین باد بر قابیل و
بر قانون انسانها .
آهای ، ای آدمکها !
قرنها میمون در جنگل جهید
جُز از پستان نارگیل ،
شیر مکید.
هیچ دیدی شاخه ای بشکست و
پستانی بُرید ؟.
واویلا ! از قضأ و از قدر
باغ را خواهد کویر ، باری دگر
قوم لوط آمد روزی مرگبار
خاک وخاکستر کنند ، قد چنار
با لباس علم یعنی« انتحار»
سرفراز ساختند ، کفن کش های پار .
باغبان برخیز از خواب گران !!
در ره اند یک فوج ، از پخپل سران
دشمن دوست اند ، یار دیگران
آهای ای باغبان !
اندکی گر فرصتی باقیست
شاهد ریختن برگم مباش
ناظر مرگم مباش .
گر خواهی عزو جاه ویا وقار؛
استوار باش ، استوار باش ، استوار
ورنه این قوم ، که آیند به شکار
یا تو را از برای من بِِِکُشند
یامرا بهر تو چوبۀ دار
گر توانی ، ا زاین تبر داران
مالکم ! باغ خود نجات بده
این درختی که میرود به نزع
آب ده ، زود تر حیات بده .
هرگز ! با گلهای زرورقی
نتوانی زیب باغ کنی
یاکه زین باغ ،
چشم اشک آلود
شب ظلمانی وداع کنی .
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا؟
استاد شهریار
اسم من چيست؟ خدايا چه کنم ياد م نيست
امشب آماد ه شدم تا چه کنم ياد م نيست
من که همسايه نزديک شقايق بود م
پا شدم آمد م اينجا چه کنم ياد م نيست
من چرا از تو بريد م وچرا برگشتم
وبنا شد که دلم را چه کنم يا د م نيست
من نشاني دل دربدرم را بانو
از تو پرسيد ه ام اما چه کنم ياد م نيست
اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم
اسم او چيست؟خدايا چه کنم ياد م نيست
هادي حسني
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
این را برای کسانی مینویسم که زیاد میدانند و خوب میفهمند .
من فاحشه ای باکره ام
من هر شب خود را می فروشم به شیطان
و خداست که مرا می رباید به بهایی گزاف تر، از آغوش ِ شیطان
تا دلفریب تر کند، عیش شبانه اش را
اندامم می بیند خواهشهای بدن ِ او را، که عطش تشنگی آن را مجبور به نعره کشیدن می کند از سر جنون
خوب یادم هست درد ِ چوب ِ حراج را که می خورد بر جسم و روحم
حراج خوبی بود، .... فروخته شدم به او
خوب یادم هست من را سپردند به فرشتگان دوزخ تا بَزَک کنند برای میعاد شبانه
و او که در بهشت ِ برهوت ِ عریانی، از من جانبازی می خواست و نه عشقبازی
و من که مجذوب باختنش بودم، از اعماق ِ وجود ضجه می زدم صفیر ِ شیدایی را
من دیدم او را، لخت وعور مقابل دیدگانم
من را همانند لعبتی زیبا بازی می داد در ورطه شهوترانی خود
و من خوب می دانستم آداب اغواگری را
به ناز و کرشمه پیاله ای افزودم و درخشش بی رحمانه چشمانش را به کمین نشستم
و چه خوش بود التماس دستهایش بر سینه، ران و بلندیهای باسن
و چه لذت بخش، فرو رفتن در اعماق وجودم
افسار نزدم به بت هوسرانی و در آغوش گرفتم تندیس ِ اندامش را
می رقصیدم و می پیچیدم همراه با او و سر می دادم ناله ی لذت را
در آخرین قدمها در قهقرای ابتذال، به جان خریدم، پس لرزه های وجودش را
آرام گرفت
و فردا
فردا نیز به اندازه هر روز دیگری خوب است، برای عشقبازی، خیانت و وسوسه های هوسرانی
ولی فردا مطمئنا روز خیانت است.
مدتهاست که طعم شیرین خیانت، وا می دارد لبانم را به رقصی دلنشین
همه ما فاحشه های باکره ای هستیم که بارها و بارها در زیر تاخت و تاز بی شرمانه و با شرمانه ی
ذهن و یا در تنهایی خود، لذت ِ توام با درد ِ گناه ِ فاحشه گی را چشیده ایم
ما همه تن فروشیم و خودفروش
من شبهاست، خود را رها می کنم در آغوش ِ هر آنکه خواهان عشقبازیست
و فردا روز خیانت است، فاحشه ی باکره
سال نو آمد.
تولد، يعنی: آغازِ لاجرم
يعنی آغاز خشک شدن در بندِ ناف
اعلام پرصدای حضور
آغاز درکِ ترس
آغازحس نور
فهم تمايل حريص تناول
اعجاز دفع
آغاز تنگی لباس
فهم صدا وشنيدن قصه های دروغ
اسطوره های کاغذی
ارتباط در الزام هر کلام
بلغوربی صدای حرفهای با صدا
آغاز عجب و ريا، دروغ
آغاز بلوغ و تمنّا
درکِ برهنگی
شهوت، شهوت، شهوت
له شدن در زيربارِ غريزه های ناممکن
آغاز هر خطا
دشنام، ناسزا
عادت به هرچه حقارت
فروخوردن بغض فشرده در گلو، انتقام
لمس تبسم باران
فرياد باد
رفتن به زير سقف
خفتن در اندوه و دلهره
آغاز رنگ و شعر
جذبه ی جذابِ جذبِ موسيقی
درکِ نفرت
فهم نفس
حس هوا، اميد، آرزو
حبس خندهای بلند
جارزدن گريه ی جاری
فرار از خود برای کسبِ تجربه، بی خود
و بازرفتن به خلوتِ تنهائی
لمس ناامنی با گوش و گوشت
دريغ، افسوس
تاختن با حسرت
هبه ی لحظه ها در بند
جسارتِ بخشش، عفو
توان ديدن در آينه و تحمل شکست، هر آينه
آغاز سفری يکسويه
آغاز فهميدن ِنفهمی و هجرت به جهل مرکب
تحمل وزن بودن
کم آوردن، بريدن
شدنی به اجبار، با اختياری نامحدود برای چرخش به دور خود
حس روزهای هفته
عبور از کنار فصل ها
درک حس تعلق
عشق، عشق
ازدواج، ازدواج، ازدواج
( دی مرا میلاد بود و این بدان تناسب ***۵۹.۱۲.۱۴ ۱۳***)
( چون هر ۵روز وبلاگ بروز میشه امروز اعلام کردم.)
در معبد نگاهت
وندر محراب قامتت
سيماي گناهکارم
تولاي دلت را
تمنا مي کرد
در کعبه اميدت
اي پرده دار رازها
روز و شب
محرم خلوت يادت گشتم
بقلم نازنین همدل : رویای نیمه شب