امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی بی آنکه بدانی من این روزها ... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت بی آنکه بدانی من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است پس من به همان سلام بسنده می کنم تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد براستی ... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را ... به سادگی من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام ... تو باور لحظه های من شده ای ... وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی دیوانه می شوم خیال سفر نداری ! ؟
آخرین چیزی که به خاطر می آورم این بود به سمت در می دویدم باید راه بازگشت را پیدا می کردم جایی که قبلا در آن بودم نگهبان شب گفت: آرام باش! برنامه ما این است که پذیرایی کنیم تو هر وقت بخواهی می توانی تسویه حساب کنی اما هرگز نمی توانی اینجا را ترک کنی