|
عشقی محدود شده را می بینم
|
های های ، ای آدمکها
ای تبر زنها وتیر زنها !
ننگ می آید مرا
از نسل میمون گویمت .
بهتر است ، ای لکه ی انسانیت
زین صفحه ،
با همه عقلانیت
با تبر با تیر
با خون شویمت .
آهای ، ای آدمکها
ای تبر زنها و تیر زنها !
دیده بودید ! جنگل و باغ و نخلستان را
نرگس بوستان ، عطر افشان را
پُر خط و خال بود ، در سالها ی سال
باغ انگورو ا نار و پُرتقال
هیچ دیدی ! بی طراوت ، بی جلال
یک سپیدار را ز عریانی ملال ؟.
دیده بودی ، کاج سرکش سوگوار!
لرزشی درقامت سرو و چنار
با پریشان حالی و افسرده گی
مرغ حق و مرغ آمین در فرار ؟.
آه ، یکشب ناله ی مرغ سحر
در گلو داشت ، بُغض و پیغام و خبر
ناله ی جانکاه او ، دردناک بود
از وداع با خانه اش خشمناک بود
بی تأمل می بست رخت سفر
فوج وحشت می رسیدند
با تبر .
خوب یادم هست !
تنم از هیجان لرزید
سیب از شاخه لغزید
قناری پرید .
وتو…
الله و اکبر گویان ؛
گاهی از ریشه وگاهی کمرم
طالبانه ! می بُریدی آخ سرم
دید تو می دید ، جلال لایزال
در شکست شاخه ها وپیکرم .
های ، ای اهل فِتن !
حیف ! سوختی نابهنگام هستی ام
در شباب و مستی ام.
می بُریدی پنجه هایم آنروز
گوهری ناموس تاکستان را ،
برگ برگی ، باغ و باغستان را
پاس و پاسداری میکردم ؛
می سوختم شام سرما ،
سایه بودم روز گرما
عاشقانه من ، ترا
یاری میکردم .
ولی افسوس و صد افسوس!
چه نامردانه
بحُکم قاضی کور
کور ، کورانه
تبر از دسته ی من
تیر از دشمن
زدی شبخون ، حریم باغ
خصمانه .
سپردی ام ، بدست خود فروشان
به غرب شهر بُردند، چوب تراشان
قبای سبز من از تن کشیدند
فروختندم به دزدان خراسان!!!
سرم را میخکوب کردند وتاختند
شبی تابوت و شامی ، تخت ساختند .
خوب یادم هست !
شبی دیو گونه و بد مست
طناب زلف شق ماه در دست
پری پیکر غزالی بود رمیده
اناری سینه هایش نو رسیده
گلویش بُغض غم داشت ، شکوه در دل
چو می دانست ، که پایش رفته در گِل
الا ننگ بشر، آنشب !
یادت هست ؟
کشیدی کش کشانش ،
بر سر ی تخت !
به نام انسان ، ولی چون گرگ تاختی
شرافت در هوای نفس ، باختی
چراغ معرفت کُشتی
خدا نشناختی .
وزآن گنجینه ی معصوم ،
عفت را ،
هیولا گونه ، برداشتی .
دلم لرزید ، تنم لرزید
سرا تا پا لرزیدم
بساط زندگانی را برچیدم .
هیچ میدانید ! شیادان شهر
دوش ، آن گنجینه غارت شد
غُنچه بی بکارت شد
یکی بُرد و دگر باخت
یکی گُم کرد ، دگر یافت
یکی گرگ هوسهایش
تسکین کرد ،
دگر« گیچ »
وباقی « هیچ » .
تو رفتی ، غُنچه ی پرپر ، هم رفت
خیال عشق انسان از سرم رفت
مرا اندیشه با خود بُرد ،
سوی آسمانها
بمن ارواح میمون گفت:
نفرین باد بر قابیل و
بر قانون انسانها .
آهای ، ای آدمکها !
قرنها میمون در جنگل جهید
جُز از پستان نارگیل ،
شیر مکید.
هیچ دیدی شاخه ای بشکست و
پستانی بُرید ؟.
واویلا ! از قضأ و از قدر
باغ را خواهد کویر ، باری دگر
قوم لوط آمد روزی مرگبار
خاک وخاکستر کنند ، قد چنار
با لباس علم یعنی« انتحار»
سرفراز ساختند ، کفن کش های پار .
باغبان برخیز از خواب گران !!
در ره اند یک فوج ، از پخپل سران
دشمن دوست اند ، یار دیگران
آهای ای باغبان !
اندکی گر فرصتی باقیست
شاهد ریختن برگم مباش
ناظر مرگم مباش .
گر خواهی عزو جاه ویا وقار؛
استوار باش ، استوار باش ، استوار
ورنه این قوم ، که آیند به شکار
یا تو را از برای من بِِِکُشند
یامرا بهر تو چوبۀ دار
گر توانی ، ا زاین تبر داران
مالکم ! باغ خود نجات بده
این درختی که میرود به نزع
آب ده ، زود تر حیات بده .
هرگز ! با گلهای زرورقی
نتوانی زیب باغ کنی
یاکه زین باغ ،
چشم اشک آلود
شب ظلمانی وداع کنی .