تبليغاتX
برای چشم خاموشت
عشقی محدود شده را می بینم
تو را با ديگري ديدم شبت خوش باد من رفتم
وفايت نيک سنجيدم شبت خوش باد من رفتم
هر آن عهدي که بستي با دل و جانم وفا کردي
جفايت را بسي ديدم شبت خوش باد من رفتم
جنونم را مگو آهسته در گوش رقيب من
سخن نشنيده فهميدم شبت خوش باد من رفتم
حديث عشق ما را کس درين گيتي نمي داند
سخن از هر که پرسيدم شبت خوش باد من رفتم
چه رسوايي کشيدم سالها بيهوده از عشقت
به عشقت مهر ورزيدم شبت خوش باد من رفتم
حديث سوز عشقم را دمادم گفتم و گفتا
ترا با ديگري ديدم شبت خوش باد من رفتم

 

 نجوایی دیگر

 

 

ديدم او را ديدم او را اي دريغ درنگاهش آشنايي مرده بود

در ته چشمان درد انگيز او شعله ي عشق و هوس افشرده بود

در نگاه سرد و خاموشش نبود برق عشقي يا شرار کينه اي

پيش چشمم بود ومن محروم از او همچو عکسي بود در ايينه اي

واي بر من اين دلارام من است اين که چون بيگانه مي بيند مرا

بيندم از دور و پنهان مي کنديا چو نا پيدا نمي بيند مرا؟

نازنين من گر اين دير اشناستاز چه رفت از خاطرش سوگند او

چشم اگر ان چشم و لب گر ان لب است پس چه شد ان اشک و ان لبخند او

اي خدا اين سردي و بيگانگي دلشکن تر از دل آزاري نبود

اين سکوت سرد و جانفرساي او بدتر از فرياد بيزاري نبود

گر نوازش رفته بود از چشم او يک نگاه سرد و سنگين هم نداشت

بر لبش گفتار شيرين گر نبود تلخي دشنام و نفرين هم نداشت

زاده ي روياي من بود اين که رفت نازنين من چنين بد خو نبود

ان که ساکت از کنار من گذشت سايه ي او بود اما او نبود

+ زمزمه شده به 87/03/25ساعت 0:15  با صداقت  نجوا  |