|
عشقی محدود شده را می بینم
|
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم
من ميتوانم ! ميشود!آرام تلقين ميکنم
حالم نه اصلاً خوب نيست تا بعد بهتر ميشوم
فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم
من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين..!
خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم
کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست
اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم
حرفی دیگر
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد