تبليغاتX
برای چشم خاموشت -
عشقی محدود شده را می بینم

بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم

من ميتوانم ! ميشود!آرام تلقين ميکنم

حالم نه اصلاً خوب نيست تا بعد بهتر ميشوم

فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم

من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين..!

خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم

کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست

اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم

 

 

حرفی دیگر

 

 

رفتنت را ديدم


تو به من خنديدي


آتش برق نگاهت دل من آتش زد


و مرا در پس يک بغض غريب


در ميان برهوتي تاريک


پشت يک خاطره سرد و تهي


با دلي سنگ رهايم کردي


و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من


رفتنت را ديدم


تا به آنجا که نگاهم سو داشت


و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي


باورم نيست که ديگر رفتي


اشک من بدرقه راهت باد

+ زمزمه شده به 87/04/12ساعت 23:28  با صداقت  نجوا  |