تبليغاتX
برای چشم خاموشت -
عشقی محدود شده را می بینم
 اولین اشک

 

زینگونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران، غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبّت، کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم، که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست، ولیکن طبیب نیست …

آسیمه سر رسیدی، از غربت بیابان
دل خسته دیدمت از، آوار خیس باران

وامانده در تبی گنگ، ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود، در فصل ناامیدی

در برکه دو چشمت، نه گریه و نه خنده
گم کرده راه شب رو، سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق، هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم

من با تو خو گرفتم، از خنده ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود، تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم، یکباره پر کشیدی
آنگاه ای پرنده، بار دگر پریدی

 

 

 

اشکی دیگر

 

 

خیلی دیر رسیدی ای دوست هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن من فقط یه استخونم
ببین چی کردی با این دل فکر کن فقط یه لحظه
نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
فقط یه خواهشی دارم زیر تابوتمو نگیر
وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بغل نگیر
حالا دیگه راحته راحتی هر کاری میخوای بکن
منو به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن
شبای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت
عمری که بردی باشه حرومت
فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم
تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

 

 نپذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي بر خوردهاي سرد را

 

 

تا اطلاع ثانوی زندگی ممنوع

+ زمزمه شده به 87/04/19ساعت 17:52  با صداقت  نجوا  |