تبليغاتX
برای چشم خاموشت -
عشقی محدود شده را می بینم
فریادی دلنشین

 

 

 

آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و، آشوبی بپا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمد و روئی گشود و، شد نهان

نام خود، ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد، من شعله ای

در وجود خود، نهانم کرد و رفت

آمد و برقی شد و، جانم بسوخت

آتشین تر، این بیانم کرد و رفت

آمدو آیینه گردانم بشد

طوطی بی همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمه ی آب روانم کرد و رفت

آمدو تیری زد و، شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

 

 

+ زمزمه شده به 87/05/13ساعت 19:10  با صداقت  نجوا  |